تبليغاتX
... شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت


... شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

چند روزیه یه لکه ی نسبتاً بزرگ خورشیدی در سطح خورشید ایجاد شده که در لحظه های طلوع و غروب خورشید با رعایت نکات ایمنی به راحتی قابل مشاهده است . امروز فرصتی شد تا عکسی از این لکه ی  زیبا تهیه کنم :

دو جفت قمری در منزلمون تخم گذاری کرده اند ، اصولا از لانه گزینی حیوانات در منزل به شدت استقبال میکنم و قمری را به لحاظ زیبایی بسیار زیاد اون و خاطره ی بسیار عجیبی که از این پرنده دارم بسیار دوست دارم ... خاطره ای که ازش اسم اوردم یه جور قضیه ی مافوق طبیعته که در رویارویی من و این پرنده ی کوچک و به ظاهر ناتوان اتفاق افتاد و در نهایت به طور معجزه آسایی منو شکست داد .

اینم عکسی از لونه ی مهمونهای جدید منزلمون

امشب یه سخنرانی نجومی در جمع مردم منطقه ی ارغوانیه داشتم علاقه اقشار مختلف مردم به آفرینش و عظمت جهان برام بسیار جالب و آموزنده است . انشاءالله خدا بهمون توفیق بدهد که بیش از پیش در جهت شناختش و انجام وظایفمون گام برداریم .

 

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 0:20 توسط مهدي|

  امشب شب تولد مادر خوبیها حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیهاست این فرخنده میلاد را به همه ی مادرانی که عاشقانه در جهت ارتقای سطح دینی ، فرهنگی و اجتماعی فرزندانشون از هیچ کوششی فروگذار نمیکنند تبریک و تهنیت عرض میکنم .

امروز رفتم بهشت (!!؟) دهها عکس از گلها و فضای اونجا تهیه کردم که چند تا از اونها را به همه ی مادران و زنان فاطمی تقدیم میکنم :

 بحث دوستان عزیزم در خصوص رویت هلال ماه و مسائل مبتلا به آن ، همچنان ادامه داره ، میخواستم مطالبی را در این باب بنویسم لکن بنا به دلایلی مطالبم را فعلاً مطرح نکردم و در کتابخانه ی دلم محفوظ گذاشتم . 

بنظرم مشکل ما در جامعه ی رویت هلال ، تنها اون مواردی که دوستان بر روی اونها تکیه کرده اند نیست همانطور که در خلال این گفتگوها دوست عزیزم آقای ابراهیمی بیان  کردند جامعه رویت هلال ایران بیمار نیست بی نظم است. نیاز به کمی همت دارد تا به آن سر و سامان داده شود. یه کم بی نظمی در فضای رویت هلالی کشور سرایت کرده که امیدوارم با پادرمیونی بزرگان رویت هلال کشور ، این مسئله حل و فصل بشه .

کنار کشیدن از فضای زیبای رویت هلال و  تنها گذاشتن یه عالمه عاشق و علاقمند به مباحث رویت هلال در حال حاضر تصمیم مناسبی نیست باید بزرگان و اساتید دور هم بشینند و تصمیمی اساسی بگیرند و این همه تشدد آراء را به یک تصمیم قوی و کارآمد تبدیل کنند و آن را به همه ابلاغ کنند و اون وقت همه ی ما رویت هلالی ها خود را ملزم به اطاعت و رعایت اوامر اساتیدمان بدانیم  سلیقه ای کار کردن نتیجه ای در پی نخواهد داشت .

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 0:20 توسط مهدي|

از دو هفته ی پیش قول داده بودم برای انجام رصد و سخنرانی با موضوع نجوم و ستاره شناسی در جمع معلمین و دبیران یکی از مناطق آموزش و پرورش حضور پیدا کنم از جهتی از دو سه روز پیش سرماخوردگی به سراغم اومد و امروز را کلاْ زمین گیرم کرد .

نگران برگزاری برنامه بودم با اینکه حال مزاجی مناسبی نداشتم اما ساعت ۱۹ در محل برگزاری سخنرانی حضور داشتم قبل از شروع سخنرانی رگبار بهاری زیبایی باریدن گرفت و در پی آن رنگین کمانی بسیار زیبا.

یک ساعت و نیم صحبت در خصوص علم نجوم و عظمت عالم  . جمعیت حاضر تحت تاثیر عجایب نجوم و آسمان قرار گرفته بودند و سئوالاتی در این باب پشت سر هم می پرسیدند و بنده هم با علم قاصر خود و  در حد بضاعت پاسخ میدادم .

در پایان برنامه در محوطه ی محل برگزاری همایش به رصد آسمان پرداختیم با اینکه هوا نیمه ابری بود اما مطالبی را در خصوص صور فلکی و اجرام آسمانی مطرح کردم .

خدا رو شکر که توفیق پیدا کردم اندکی از زیبایی ها و عظمت جهان خلقت را در کام علاقمندان ترویج دهم . خدا رو شکر .

مطلب دیگری هم بود که میخواستم بنویسم . اما فعلاْ بس  است .

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 0:38 توسط مهدي|

پسر: پدر چه مینویسی؟

پدر: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. ميخواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.!!
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيزخاصي در آن نديدو گفت:
 ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 16:55 توسط مهدي|

الان یازده روز از راه اندازی ماشین جوجه کشی دست ساز میگذره ، خیلی خوشحالم از اینکه به لطف خدا فرزندم به موضوعاتی علاقمنده که سلامت نفس ایجاد میکنه و اون را از آمیختن در مسائل روزمره ی زندگی ، اندکی دور میکنه ، پرورش مرغ و جوجه و... از تفریحات مفیده که علاوه بر پرکردن اوقات فراغت ، پاره ای از نیازمندیهای منزل را رفع میکنه ، الان علی مسئول پرورش ده دوازده تا مرغ و خروس و کبکه ،که با علاقه ،به اونها رسیدگی میکنه و روزی چند تا تخم مرغ خونگی به مجموعه یخچال اضافه میکنه ،خودم به لحاظ مشغله ی زیاد کمتر به این موضوعات، توجه میکنم و علی آقای هفت ساله ، شده مسئول این برنامه ها . همیشه میگم : علی در نبود من تو مرد خونه ای و باید برای نیازهای منزل قدم برداری و خدا رو شکر که در این موارد هم تلاش زیادی میکنه . 

روز اول اردیبهشت دستگاه جوجه کشی را که خودمون طراحی و ساخته بودیم راه اندازی کردم نه تا دونه تخم مرغ ، شش تا دونه تخم کبک و چهار تا دون تخم مرغ شاخدار را برای نمونه و آشنا شدن علی به روش نگهداری تخم و جوجه  ، بصورت آزمایشی در دستگاه قرار دادم دستگاه به گونه ای ساخته شده که دقیقا دما و رطوبت مورد نیاز را تامین میکنه گر چه هدف اصلی من از ساخت دستگاه مذکور ، نگهداری محیطهای کشت میکروسکپی بود اما میشه گفت دستگاهی است چند منظوره ، میدونم علی تا بثمر رسوندن این چند تا جوجه با مشکلاتی مواجه میشه و تلفاتی میده اما برام اصلاً مهم نیست ، مهم اینه که علی بر تجارب خودش در زمینه های مختلف زندگی می افزایه . شاید چند تا جوجه بیشتر متولد نشوند اما مطمئن هستم که این تجارب گامی خواهد بود برای جهش های بزرگتر .

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 22:50 توسط مهدي|

کوهنوردی بعد از ماهها تمرین ، شبی از کوهی بلند بالا رفت  بعد از مدتی صعود ، ناگهان زیر پایش سست شد و به پایین سقوط کرد ... در میان زمین و هوا از خدا یاری طلبید ،  ناگهان طناب به دور کمرش سفت شد و آویزان ماند... ندا آمد که اگر واقعاْ به کمک ما معتقدی طناب را ببر ...

او شک کرد و نبرید ... تا صبح که مردم محلی جنازه ی یخ زده ی او را آویزان بر طناب در حالیکه فقط یک متر از زمین فاصله داشت یافتند ...

خدایا ما طنابمان را بریده ایم ... ما را دریاب ...

با تشکر از دوست عزیزی که مطلب فوق را برایم فرستادند

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 21:7 توسط مهدي|

   شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیهاست . امروز آسمان حسابی در غم حضرت فاطمه  گریست ... تا حالا بارون اومدن توی فصل بهار به این صورت ، کم سابقه بوده ... اما میدونم آسمان هم دلش گرفته ، یه نفر امشب میگفت چقدر هوا خرابه !!؟... چه میشه کرد ما آدمها هممون اینجوریم ، نیش زدن طبیعتمونه ، سالهاست به هوای بارونی میگوییم : " خراب "

هزار و اندی سال پیش ، پس از شهادت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ، به طعنه و صد دشنام ، زحمات چندین ساله ی حضرتش را نادیده  و یاس علوی را با هیچ عذر و بهانه ای پرپر کردند ... به امید شفاعتش .

امروز یه برنامه ی جالب نجومی داشتم ، گاهی وقتها سخنرانی در یه جمع خسته کننده میشه ، یه نفر روبروی من نشسته بود که همینطور پشت سر هم خمیازه میکشد و چرت میزد دو سه مرتبه ، رشته ی کلام از دستم رفت ، با این حال جلسه ی سنگینی بود با اینکه وقت زیادی نداشتم و باید میرفتم در برنامه ی دیگه ای شرکت میکردم ، اما بحث اینقدر جالب شد که تعدادی از افراد حاضر در جلسه ، تا بیرون سالن و توی خیابون چهار باغ همراهم اومدند و سئوالاتشون رو می پرسیدند ... احساس میکنم در آینده کلاسهای نجوم و رویت هلال در اون جا ، جون و جلای ویژه ای بگیره ... 

بعدازظهر حسابی بارون اومد از جاده ی تنهایی برگشتم خونه . توی راه زدم کنار و رفتم زیر بارون حسابی لباسهام خیس شد آب از سر و روم میریخت پایین ... کاش ... .

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 0:6 توسط مهدي|

صبح توفیق شد تا یه سری بزنم گلزار شهدای اصفهان ، چند روزی بود که یه نیروی عجیبی منو به اونجا میکشوند ، قصه از اونجا شروع شد که یکی از دوستان ، فلش مموریش را بهم داد تا در مورد یه طرح فتوشاپی که فایل اون در این فلش بود اظهار نظر کنم . داخل فلش یه فیلم بود که ناخودآگاه اون را باز کردم ...فیلم تجلیل از مقام شامخ شهید خرازی فرمانده ی بی نظیر میدانهای هشت سال دفاع مقدس . از خاطراتی که همرزمان شهید تعریف میکردند خیلی معشوف شدم . من سنم به زمان جنگ و حضور در جبهه ها قد نمیده و خیلی تاسف و غبطه میخورم که چرا اون زمان نبودم ... خلاصه فیلم را دیدم و این شد که شور و نشاط عجیبی منو ترغیب به حضور در کنار این دربهای بهشت میکرد .

یک دو نفر داخل گلستان شهدا بیشتر نبودند کمی لابلای  قبور مطهر آسمونیها قدم زدم ۲۰ سال ، ۲۱ سال ، ۲۲ سال ، نه ...نه ۱۶ سال وای ی ی ی . عجب چهره های نورانی...

منتظر موندم تا یه زن و شوهر که کنار قبر شهید خرازی بودند از اونجا دور شدند... رفتم جلو . با اینکه بارها و بارها اونجا اومده بودم و مطالب زیادی در خصوص شهید خرازی خونده بودم اما چشمم دنبال چیز دیگری میگشت : شهید خرازی در سن ۲۹ سالگی و شهید ردانی پور در کنار ایشون در سن ۲۵ سالگی به شهادت رسیده بود !! از دیدن این موضوع آتیش گرفتم ...

چقدر باید روحیه و ایمان یه فرد بالا باشه که در اوج جوانی و سن کم ، اینچنین صفحات تاریخ کشور را به زیبایی به زیور طبع آراسته کنه . این دو شهید در عملیاتهای بسیار زیادی شرکت و فرماندهی آن را به عهده داشته اند ... اون هم در این سن!؟ .

خیلی خجالت کشیدم از خودم و از همه ی شهدایی که در میان مرقد مطهرشان قدم میزدم ... از اسلام و توقعی که اسلام از من داشت خجالت کشیدم ... از ائمه ی اطهار و همه ی اونهایی که برای تنومند شدن درخت اسلام در طول بیش از  ۱۴۰۰ سال خون خود را با افتخار نثار کرده بودند خجالت کشیدم ... از خودم پرسیدم برای ترویج فرهنگ اسلام چکار کرده ام !؟ برای ارتقای جایگاه کشورم چکار کرده ام ؟! چقدر برای نسل جوان و نوجوان کشورم الگوی خوبی و خوبیها بوده ام ؟! و... .

الان که مشغول نوشتن این مطلب هستم به یاد جمله ای از شهید آوینی افتادم :

"چه جنگ باشد و چه نباشد راه من و تو از کربلا میگذرد باب جهاد اصغر که بسته شد باب جهاد اکبر که بسته نیست !!"

ای شهدا :

دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر دل دارد ...آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید ؟!

" تصویر فوق قسمتی از نمایشگاه دائمی شهدا در گلستان شهدای اصفهان"

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 23:26 توسط مهدي|

"نَصوح" مردى بود شبيه زنها ، صورتش مو نداشت و پستانهايى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه كار مى كرد. او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و كسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تميزكارى و زرنگى او به گوش همه رسيده و زنان و دختران رجال دولت و اعيان و اشراف دوست داشتند كه وى آنها را دلاكى كند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در كاخ شاه صحبت از او به ميان آمد.

دختر شاه مايل شد كه به حمام آمده و كار نَصوح را ببيند.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 17:47 توسط مهدي|

  امروز طبق برنامه ی هفتگی ، یه ساعت رفتم عکاسی طبیعت ، واقعاً وقتی درمیون طبیعتیم و از خیلی مسائل روزمره ، دور ، بهترین فرصته که ذهنمون را هم کمی پالایش کنیم . چند تا عکس  نتیجه ی همنشینی با گلها :

بقیه ی تصاویر...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 18:4 توسط مهدي|


مطالب پيشين
» لکه ی بزرگ 1476
» تا خدا فاصله ای نیست بیا
» یادداشت 14 اردیبهشت
» مثل مداد باشیم!
» تجربه
» توکل
» آسمان هم ...
» شهدا شرمنده ایم
» بازا ، بازا ، هر آنچه هستی بازا ...
» گل عزیز است غنیمت شمردیش صحبت...